!...طفلک دل من
داستان _ شعر _ دلنوشته

سلام!
قبل از هر حرفی باید حسابی عذر خواهی کنم از همه ی دوستانی که اومدند کامنت گذاشتند و دعوتم کردند اما بوی از معرفت به مشامشون نرسید. واقعا شرمنده ی خوبیهاشون هستم . امیدورام که از این به بعد بتونم جبران همه ی کاستیهامو بکنم و از خجالت همه در بیام
این روزها که گذشت شاید فرصت خیلی خوبی بود برای خلوت کردن برای فکر کردن یا به قول مریم برای اینکه به خودم بیام و بدونم کجای کار قرار دارم !!!!!
***************
مثل دلم، نگاهِ شما تنگ می شود
چشمت همیشه منتظر اشتباه بود
یک غفلت از منی که بلا را نمی شناخت
یک لغزش از منی که کمی بی گناه بود
مثل خودت ، درست شبیه خودت شدم
جنسم ولی شبیه شما بد نمی شود
مریم ! خدا شبیه ِ تـو یادم نرفته است
از من خدا ، شبیه ِ شما ، رد نمیشود
هرگز خدا، شبیه تو با من نمی کند
دیگر به حرفهای شما اعتبار نیست
مثلِ شما خدا ی تو باید بداند و ــ
تنها خدا، شریک ِ غمم شد ، شعار نیست
ده سال ِ آزگار، غریبیست قصه ام
ده سال، عاشقی همه ی سرگذ شت من
ده سال، از سرم کــَرجش هم زیاد بود
باران شدم به یاد تو ده ســـــال رشت من !
باران شدم که خاک بشورم ولی نشد
از قطره قطره هام ، بجز گِـل نصیبم و
باران شدم که شرح تو را عاشقی کنم
یک عــمر بعد از اینــَشم اینجا غریبم و ــ
باید که رد شوم ،که نبینم، که نشنوم
باید که بی خیال غم و درد در سرم ــ
باشم که باز قصه بسازند ، باز هم ــ
باید صبور باشم از این قصه بگذرم
********
هی صبر می کنم که خدا کم بیاورد
کمتر برای قلب ِ زمین غم بیاورد
دارم حریف ِسخت تو و درد می شوم
دارم دوباره توی خودم مرد می شوم
مردی که باز تو ی دلم پا گرفته است
در سینه اش برای غمت جا گرفته است
باران دوباره بغض گلوگیر ابرشد
یک آسمان، نتیجه ی یک کوه صبر شد
باران ! مرا به سبزترین دشت می بری؟
یکریز تر ببار! مرا رشت می بری؟
********
با خود مرا ببر به هوایی که ماه بود
اینجا ستاره هم به دلت سو نمی زند
تنها دلیل بودنم اینجا نگاه توست
یک ذره با نگاه خودم مو نمی زند
آخر کجای کار خدا لنگ زد که بازــ
یک عمر جز دروغ در این قصه ها نبود؟
دیگر به معجزات کسی اعتماد نیست
مریم ، دوباره باکره ی ماجرا نبود
دیگر نمی شود که بمانم کنارتان
باید دل از حریم نگاهت حذر کند
سرما به استخوان دلم می زند کجاست
کبریت چشمهای تو با من خطر کند؟
**********
مریم ! قبول کن که مرا چال کرده ای
توی تمام خاطره هایی که بد شدند
مریم ! قبول می کنم از من تمام شهر
جز خاطرات خوب ِ در این سینه رد شدند
* نکته
استفاده از از تو و شما در هر مصرع کاملا آگاهانه بوده و خدا ی نکرده جهت پر کردن وزن شعر نبوده
در شعر روی سخنم با" تـو" ییست که از او مانند "شما" ی شعرم بیزارم!!!
این روزها که می گذرد....!
دل تنگی هایم
مرا در آغوش می کشد
این روزها که می گذرد ....!
نگرانی ها بر دوشم می گیرند
وقتی تو را کم دارد
این روزها که می گذرد.....!
یک نفر در من صدایم می کند
می خواند مرا به تو
به خودم
این روزها که می گذرد ،
چشم در چشم باد شمالم
بی قرارتر از همیشه
و نگاهم که بر در خشک می شود، خیس، خیس
این روزها بد جور شب می شوم
به سحر که می رسم
حسود می شوم
طفلک دلم
این روزها که می گذرد...!!

روزگارم شبیه شهرم شد
مثل باران تند و یکریزش
مثل بغضی همیشگی، مانده ـــ
در گلو حرفهای سر ریزش
حال و روزت شبیه تهران است
مثل سرمای سخت پاییزش
مثل چتری که وانشد هرگز
زیر سم قطره های ناچیزش
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
در من انگار یک نفر جغد است
یک نفر با دو چشم نابینا
پا به پا هی قدم قدم می زد
در خیابان خلوت تن تا ــ
چند ساعت دقیق تا امروز
یک نفر مثل من کمی تنها
دردهایم شبیه خودکارند
خط خطی کرده اند عمرم را
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
طعم شب گریه های شورم که
طعم لب بوسه های پنهانیست
چِقَدَر این گناه شیرین است
چه کسی گفته عشق شیطانیست؟
زل نزن هی درون چشمانم
از همین چین که روی پیشانیست
حال و روزم قشنگ معلوم است
مثل چشمان رشت بارانیست
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
روی دور ِ تسلسلم انگار
حرفهایم همیشه تکراری
خنده ام را دوباره گم کردم
توی نت های کوچه بازاری
می نشینم کنار تو هرشب
تا بگویی که دوستم داری
گریه کردم که باورت باشم
تو به این چشمها بدهکاری
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
از خودم ، از کنار شهرم باز
ناگزیرانه رد شدم یعنی
تا ابد بین من ، سحر ، بابا
هی غریبانه سد شدم یعنی ــ
به کرج دل سپردم و اینجا
عاشقی را بلد شدم یعنی ــ
سهمم از زندگی همین بوده
اینکه امروز بد شدم یعنی ـــ
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
رو
به
رو
روزهای در ابهام
پشت سر خاطرات تلخ و تار
پشت سر آبروست میریزد
روبه رو تهمت است
و
هی
اصــــــــرار
خسته ام گیج مانده ام در خود
رخت شستند در دلم انگار
هیــــــــــــچ کس !!! جدی ام نمی گیرد
تف به این روزگار لا کردار
"هیچ کس جدی ام نمی گیرد !"
شبیه خط موازی شبیه ِ یک تکرار
شدم درست شبیه دو نقطه ی بُردار
که a همیشه شروع من است و b پایان
و b تویی که مرا ختم کرده ای n بار
دوباره شب و دوباری که دفترم خط خورد
و واژه واژه ی شعری که روی سر آوار ــ
شد از بس این همه شب چشم روی هم نگذاش ــ
تِه، مات ِ ساعت ِ این عمر مانده ام بیدار
دوباره شب شد و من در خیال تو غرقم
و تو که در بغلم مثل هر شبی انگار
دوباره فکر من اینکه چه می کنی حالا ؟
که یا مداد گرفتی به دست یا سیگار
و دود می کنی امشب گذشته را در خود؟
شبانه یاد ِ مرا می بَری به چوبه ی دار؟!!!
نه ! گفته ای که به دورم همیشه می چرخی
به روی نقطه ی نامم شبیه یک پرگار
.
تو ای خیـــــال ِ نجیبانه زل زده در من !
بیا و دست از این خیره خیره سر بردار
بیا و یا که رهایم کن از خودت، از درد
ویا درون خودم عشق را نکن انکار !
بیا بگو که تو آدم نمی شوی هرگز!!
بیا نگو که به عشقت نمی رسی اینبار
.
دوباره لای ورقــهای گیج منگم کرد
خیال خطّ موازینه ی ِ تو تا ـــ دیدار
* از اینکه در دعوتی که از دوستان به عمل اومد، این بیت از غزل زیبای استاد مرحوم منزوی رو دستخوش سونامی کردم از همینجا از همه ی جامعه ی ادبی معذرت می خوام
روحشون شاد
کوچه می شوم به راه می رسم ...و باز هم
کــــوچ می کنم به ماه می رسم ...و باز هم
پرسه می زنم میان بـــاغ های کــــــال ِخود
گرم ِ بوسه از نگاه، می رسم... و باز هم
توبه می کنم از اینکه عاشقت شوم ولی
با چه عشقی از گناه میر سم و باز هم
ذوق می کنم درون برکه ی نگاه ِ تو
عمق می شوم به چاه می رسم... و باز هم
دور می شوم و می بُرم دل از طواف ِ کوه
دور می خورم به کاه می رسم... و باز هم
بــــــی خیال ِ هرچه هرزه چشمهای منتظر
مرتکب به اشتبــــاه، می رسم... و باز هم
تنگ می شود دلم که سیــــــــر تر ببینمت
رو سیـاه از گــناه می رسم ...و باز هم.....
عشـــــق می کنم.......
دست در دست خطر بود و نمی دانستم
دیده از حادثه تر بود و نمی دانستم
گفته بودند مرا عشق مجو در هر کس
گوشِ ِ دل از بُنِه کَر بود و نمی دانستم
آخرش هم نشد از چشم تو من دل بکنم
چشم تو زنگ خطر بود و نمی دانستم
و نمی شد که بفهمم تو چه کردی با من
همه ی عشق تو شر بود و نمی دانستم
پشت مادر که شکست ازغم و حرص از بس خورد؛
"کاش این طفل پسر بود" و نمی دانستم ــ
که چه می گفت و چه می خواست شود این دختر
دخترش بد شد و خـــر بود و نمی دانستم ـــ
مادرم از چه دلش هم دل ِ گورستان شد
غصه اش چشم پدر بود و نمی دانستم.
و پدر پیر شد از بس که مرا سخت گریست
قسمتش خون جگر بود و نمی دانستم
.
آخ! حالا چه کنم با غم تنها ماندن؟
دیده یک عمر به در بود و نمی دانستم ـــ
چه خطا سر زد و مادر به کجا...؟ آه!.. پدر...
درد هایم چقــــــــــــدر بودو نمی دانستم....!
![]()
یک روز آفریدی ام در انتهای زوالی ام
یک روز می بُری مرا در ابتدای نهالی ام
یک روز خنده می کنی بر گریه های همیشه ام
یک روز اشک می شوی بر خنده های محالی ام
وقتی تویی خدای من ! تنها دلیل ِ شکستنم ــ
پشتش چگونه نشکند این بغض های زلالی ام؟
نازم که می کِشی چرا یک عمر درد تو می کُشد؟
در حسرتم که حل کنی این زجر های سوالی ام
دشوار بود ماندنم با حال و روز ِ کویرتان
بر من که از بهارم از باران و باد شمالی ام
.
هر شب کمم می آوری در ابتدای سفر و باز
خورشید چال می شود در جاده های خیالی ام
![]()
حالا که قلب عقربه ها تنگ تر شده
یعنی که چشمهای خدا باز، تر شده
"حالا که حکم فاصله تحمیل می شود"
یعنی مسیر آمدنت پر خطر شده
وقتی دل خدا ی تو هم شور می زند ــ
وقتی که طرز دیدنتان درد سر شده ــ
دیگر عجیب نیست که یک شهر و مردمش
از ماجرای عشق شما با خبر شده
دیگر عجیب نیست که یک حرف نا حساب
تنها امید ِ منفعتت را ضرر شده
.
.
تقصیر هیچ کس که نه ! تقصیر سنگ شد
وقتی کلاغ قصه ات از غصه پَر شده
به نام خالق بهار
به نام خالق دلها ی بهاری
به نام تغییر دهنده ی احوال از هر حال به حالی دیگر
سلام به همه ی دوستان عزیز
سلام و سال نو بر همه ی دلها ی بی قرار مبارک
از خدا می خوام که امسال همه همیشه شاد باشن
همه همیشه بخندند
همه همیشه خدا رو کنارشون داشته باشند
همه
همه
همه به آرزوهای پاک قلبشون برسند..........
سال نو خیلی مبارک

باز می آید بهار و می دمد
سبزه ها ، گل ها ز قلب سرد خاک
باز می آید بهار و می برد
رنگ غم از چهره های خوب و پاک
باز خورشید قشنگ و مهربان
دستهای گرم خود وا میکند
می نشیند گوشه ای و باز هم
کوچ سرما را تماشا می کند
برفها را در بغل جا می دهد
تا ز شرمی آتیشن آبش کند
چشمه را سیراب از چشمان برف
بید را با باد بی تابش کند
با دوچشمانی خمار آنسوی تر
می نشیند در تماشای بهار
عطرباد و رقص ناز نسترن
مستی آن آهوان بی قرار
با نگاهش ناز نرگس می خرد
تا ز جامی باز سر مستش کند
خنده ی سرخ شقایق را ببین
باز می آید زغم هستش کند
باز می خندد به چشم روزگار
باز می بوسد گل روی زمین
باز هم با دست گرمش می کشد
عاشقی در لحظه های واپسین
می رسد از ره بهار و باز عشق
بر رخ عالم تبسم می کند
عالمی دیدم که از لبخند عشق
باز دست و پای خود گم می کند
می رسد از پیچ و خم های زمان
میکند با قلب عالم گفتگو
می شود با با باد و باران همسفر
مهربانی را کند او جستجو
می رسد اینک بهار از راه دور
از دیار کوروش و جمشید وکی
از ازلها از همیشه تا ابد
می رسد همراه چنگ وعود ونی
می رسد هنگام تحویل زمین
می رسد نوروز جاویدان ما
می رسد اینک بهار و عید نو

دیگر برای ما همین یک دم غنیمت است
دیدار های ما اگر چه کم ، غنیمت است
تنــها فرشته ای که خداوند من شدی!
یک خنــده ات به روی این آدم غنیمت است
ای از هـــــزار قصه ی شب گفته ماه تر
قدر تو را چگـــــونه ندانم؟ غنیمت است ــ
اینجا، کنار چشم تو تــــــــــا صبح تر شوم
اینجا کنــار عشق کمی غم غنیمت است
بـــاران که باز بغض گلـــــوگیر ابر شد
باریدنش به چشم تو نم نم غنیمت است
دارد دلــــم دوبــــاره مــــرا دار می زند
بــــالای دار رفتن سر هم غنیمت است ــ
وقتی که عشق اسم تو را مشق می شود
وقتی که مشقهای تو کم کم غنیمت است
بــــی تو دوبــــاره عمر ِ مرا پوچ می کند ــ
دردی که با تو ، با کمی مرهم غنیمت است
خدا را نمی شناخت
حدسم درست بود خدا را نمی شناخت
آنکس که ماجرای وفا را نمی شناخت
می گفت می شناسمت ای هفت آسمان
اما نگاه ساده ی مارا نمی شــناخت
فکـــرش همیشه منتظر اشتـــــباه بود
یک غفلت از منی که بلا را نمی شناخت
باور نکرد با خودشان فـــــرق می کنم
چون کافری که کیش خدا را نمی شناخت
مثل کــــــــــــــلاغ درد مرا قارقار کرد
چون جغد شب که صبح ِ هوارا نمی شناخت ـــ
رفت و نشست روی درختِ دلائلش
آنکه دلیلِِ حادثه ها را نمی شناخت
حتی نبود قدر سگی با وفا که او ـــ
چون گربه ای که رسم حیا را نمی شناخت ـــ
خندید و چنگ زد به دلم تا که خون شود
قلبی که راه و رسم شما را نمی شناخت
حالا منم مترسک جالــــیز قصه تان
در خاک مانده ای که دو پا را نمی شناخت…
| Design By : Night Melody |


